در ميان آرزوهايت بخواه تا در سايه سار يکتايي اش جان تازه کني.
آرزو کن که زنجير ياد و محبتش همواره بر گردنت باشد .
آرزو کن که به آنچه داري طرب کني و هرگز تيغ روزگار بر رويت تيز نشود.
آرزو کن آنقدر از غرور و سرسختي سهم ات نشود که دلي را برنجاني که تيغ از زخم بيرون مي آيد اما آزار از دل نه.
...
.
.
به زلالي دل جواني که داري قسم اش بده تا آنکه دوستدارانش را با مور پند مي دهد و با عنکبوتي پناه،متاعي عطايت کند تا يک دم در حضور دوست آنچه ناپسند اوست از تو سر نزند. از خداي آرزوها بخواه تا زبان پاک و دلي به وسعت دريا نصيب همه کند تا سرمه ارادتش بر ديدگان کشيده شود و در مقابل قلم کَرَمش، خط شويم.
.

امشب، شب آرزوها است ، شب خواستن ، شب اميد داشتن، چوب خطتت پر نمي شود بي حساب و کتاب آرزو کن. به بزرگي عدد 10 دوران کودکي، آرزوهايت را به صف کن ( منم یادت نره )...
نوشته شده در تاريخ Thu 25 Jun 2009 توسط آیلار

