چه طربناک می شه شب یلدا،وقتی ربطش بدی به عشق و عاشقی ماه و خورشید!
قصه از این قرار بود که ساعت کاری ماه و خورشید هیچ وقت با هم جور نبود،خورشید خانم همیشه قبل از رسیدن ماه رفته بود و اصلا حواسش نبود که ماه روزهای کوتاه پاییزی رو بهونه کرده و زودتر از همیشه میاد می ایسته وسط آسمون تا شاید بتونه دست کم قبل از رفتن خورشید خانم،سلام و علیکی باهم داشته باشند .
اما خورشید نه سلامی می کرد و نه دستی از دور برایش تکون می داد،بلکه هرماه چند روزی هم از اون فاصله می گرفت که می شه حکایت همون سال کبیسه،تا این که ماه دل به دریا می زنه می ره پیش زهره و قصه دلدادگیش و تعریف می کنه،سیاره زهره که همسایه دیوار به دیوار خورشیده،می خنده و می گه:سخت نگیر،خبرش و دارم که خورشید هم چند روزی می شه که دل و دماغ کار کردن نداره آنقدر که زودتر از همیشه می ره خونه،می تونی امشب بیای و از اون خواستگاری کنی،بعد ماه آخرین غروب پاییز می ره خواستگاری خورشید،صبح فردا عروس قصه ما دیر می رسه سرکار و این طوریه که شب یلدا می شه بلندترین شب سال .
· ارتش ها معمولا بدون تور با هم توپ بازی می کنند.
· باران برای صرفه جویی همیشه قطره قطره می بارد.
· سرش را به باد داد تا ناخالصی هایش برود.
· سعی می کند زیاد به دوستان سر نزند تا مبادا ضربه مغزی شود.
· آنقدر ریاضیاتش ضعیف است که نمی تواند حواسش را جمع کند.
· شمع چون نورش کم بود از خجالت آب شد.
· بس که به علت گرانی دود از کله تهرانی ها بلند شد فضای تهران را آلوده کرد.
دو فرشته مسافر، براي گذراندن شب، در خانه يک خانواده ثروتمند فرود آمدند............
اين خانواده رفتار نامناسبي داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زيرزمين سرد خانه را در اختيار آنها گذاشتند.....
فرشته پير در ديوار زير زمين شکافي ديد و آن را تعمير کرد.......
وقتي که فرشته جوان از او پرسيد چرا چنين کاري کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند."
شب بعد، اين دو فرشته به منزل يک خانواده فقير ولي بسيار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذايي مختصر، زن و مرد فقير، رختخواب خود را در اختيار دو فرشته گذاشتند......
صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقير را گريان ديدند..
گاو آنها که شيرش تنها وسيله گذران زندگيشان بود، در مزرعه مرده بود......
فرشته جوان عصباني شد و از فرشته پير پرسيد:" چرا گذاشتي چنين اتفاقي بيفتد؟
خانواده قبلي همه چيز داشتند و با اين حال تو کمکشان کردي،
اما اين خانواده دارايي اندکي دارند و تو گذاشتي که گاوشان هم بميرد."
فرشته پير پاسخ داد:"وقتي در زير زمين آن خانواده ثروتمند بوديم، ديدم که در شکاف ديوار کيسه اي طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسيار حريص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از ديدشان مخفي کردم.
ديشب وقتي در رختخواب زن و مرد فقير خوابيده بوديم، فرشته مرگ براي گرفتن جان زن فقير آمد و من به جايش آن گاو را به او دادم.
همه امور بدان گونه که مي نمايند نيستند و ما گاهي اوقات، خيلي دير به اين نکته پي مي بريم..........
حتی اگر به آخر خط هم رسیده ای
مشهد برای عشق شروعی مجدد است

هر وقت خورشید کفاف دلت را نمی دهد، دل به این ضریح بارونی خوش می کنی، دل به این پنجره آبی، که آفتابی ترین مشرق هستی در آسمان عزیزش جاریست.
این ضریح ایلیاتی ، یادگار بارش یکریز دلهایی است که نسبتی با نورو آینه وعشق داشته اند و گاه و بیگاه مفاتیح باران را زمزمه کرده اند، زمزمه کرده اند و باریده اند، باریده اند و روییده اند، روییده اند و پرپر شده اند.
هر وقت خورشید کفاف دلت را نمی دهد، می آیی به این ملکوت آباد خیس،با پرنده های خیس،با آوازی خیس،با آسمانی خیس، می آیی تا به رسم امانت دلی را که نداری به باران بسپاری.

