تبليغاتX
بوس دل
بوسه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت

در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت

آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد

مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی ?و ببيني

مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي

و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت

به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد

مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف

با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت:

مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند

مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم

مشتري با اعتراض گفت:

پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند

آرايشگر گفت:

"آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند "

مشتري گفت دقيقا همين است

خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند!!

براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد!

 


نوشته شده در تاريخ Sun 19 Aug 2007 توسط آیلار

شعبان شد و پیک عشق از راه آمد

عطر نفس بقیه الله آمد

با جلوه سجاد (ع)و ابوالفضل (ع)و حسین(ع)

یک ماه و سه خورشید در این ماه آمد

 

میلاد فرخنده این سه عزیز بر همه شما مبارک

.

راستی تو این روزا و شبای قشنگ دعا یادتون نره...

 


نوشته شده در تاريخ Fri 17 Aug 2007 توسط آیلار

سلام

دوستای خوبم

شاید شما ها که تو این چند روزه اومدین به وبلاگم سر زدین پست قبلیم و خونده باشین .

منی که می خواستم بعد از 12 سال برم پابوس اقا امام رضا

.

.

چهارشنبه بود هفدهم مرداد قرار بود ساعت 3 حرکت کنیم .  ما بودیم  و خاله ام و داییم .من سوار ماشین داییم شدم ، تا راه افتادیم ساعت 5/3 شد. همه خوشحال بودن.

هنوز زیاد از شهر دور نشده بودیم ، ماشین داییم جلوتر بود مامانم اینا از جلوی ما رد شدن ما تو ماشین خوشی می کردیم و برای هم دیگه دست تکون می دادیم  .دوباره ماشین داییم که منم توی اون بودم جلو افتاد من  برگشتم که برای داداشم دست تکون بدم که یهو ماشین از جاده خارج شد، پنج شش تایی ملق زد و بعد ایستاد من دیگه تو اون لحظه هیچی نفهمیدم. سریع پیاده شدم و به طرف ماشین خودمون دویدم  باورم نمی شد همشون سالم باشن سریع سوار ماشین خاله ام شدیم  و رفتیم بیمارستان ...

.

.

..

امروز شش روز از اون ماجرا می گذره خیلی خوشحالم که همه چیز به خیر و خوشی تموم شده از این که همه سالمند ...

هزاران هزار بار خدا رو شکر

می دونید وقتی توفان زندگی به سراغمان می آید ما می تونیم با معطوف کردن ذهنمون به سوی خدا اوج بگیریم.لزومی نداره که توفان بر ما چیره بشه ما می تونیم اجازه بدیم نیروی خدا ما را به بالا ببره.

خداست که به ما کمک می کنه که باد های توفانی رو که بیماری ، مصیبت،شکست و ناامیدی رو به زندگی مون می آورند کنترل کنیم .

پس بیاید توکلمون رو به خدا از دست ندیم ...

 

 

 

 

 


نوشته شده در تاريخ Tue 14 Aug 2007 توسط آیلار
درباره وبلاگ
این جا هوا صاف است
بوسه بر ماه می زنم.
هرگاه ابرهای سوءظن از
آسمانت رفتند
به ماه بنگر.
چرا که مانند هر شب...
بوسه ای عاشقانه در انتظار
توست!!!

آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin