به بهانه روز مادر
مادری دختر سه ساله ای داشت.روزی مادر به خانه آمدو دید که دختر گران ترین کاغذ زرورق کتابخانه او را برای آرایش یک جعبه کودکانه هدر داده است. مادر کودکش را به خاطر این کار تنبیه کرد و دخترک آن شب را با گریه به بستر رفت و خوابید.
روز بعد مادر وقتی از خواب بیدار شد دید که دخترش بالای سرش ایستاده و آن جعبه زرورق شده را به سمت او دراز کرده است .مادر تازه متوجه شد که آن روز روز مادر است .او با شرمندگی جعبه را از دخترش گرفت و او را بوسید.وقتی در جعبه را باز کرد با کمال تعجب دید که هیچ چیز در جعبه نیست..
مادر بار دیگر عصبانی شد و به دخترش گفت که جعبه خالی هدیه نیست و باید چیزی در آن قرار داد.اما دخترک با تعجب به او خیره شد و گفت که نزدیک به هزار بوسه در جعبه قرار داده ام تا هر وقت غمگین هستی یک بوسه از جعبه بیرون آوری و بدانی که دخترت چقدر دوستت دارد....
ماه نو و مرغان آواره " ، سروده راپبیندرانات تاگور

به دیدار من هدیه آوردی ای دوست
دور از رخ نازنین تو
امروز پژمرد
همه لطف و زیبایی اش را
که حسرت به روی تو می خورد و
هوش از سر ما به تاراج می برد
گرمای شب برد
صفای تو اما گلی پایدار است
بهشتی همیشه بهار است
گل مهر تو در دل و جان
گل بی خزان
گلی تا که من زنده ام ماندگار است
فریدون مشیری
و تک چراغ کوچک اتاق من
تا طلوع صبح
خواب کوچه را حرام می کند
آفتاب
آب آب می کند
رد پای جای مانده از تو را
روی برفهای بکر کوچه های ذهن من.
آب می شوی
اشک ناب می شوی
و یک غروب
از بلندی نگاه من هبوط می کنی
و بعد از آن دگر برای من
سراب می شوی
یا که در سکوت و خلوت شبانه ام
رنگ خواب می شوی.

