ماهی شده بود باورش
تور اگه بندازن سرش
می شه عروس ماهیا
شاه ماهی می شه همسرش
ماهی باورش نبود
تور اگه بندازن سرش
نگاه گرم ماهیگیر
می شه نگاه آخرش

نوشته شده در تاريخ Wed 9 May 2007 توسط آیلار
مرد نجوا كرد: خدايا با من حرف بزن.
مرغ درياي آواز خواند، مرد نشنيد.
سپس فرياد زد: خدايا با من حرف بزن.
رعد در آسمان پيچيد، اما مرد گوش نداد.
مرد نگاهي به اطرافش انداخت و گفت : خدايا بگذار ببينمت.
ستاره اي درخشيد ولي مرد توجه نكرد.
مرد فرياد زد: خدايا به من معجزه اي نشان بده.
و يك زندگي متولد شد اما مرد نفهميد.
مرد با نا اميدي گريست
خدايا با من در ارتباط باش. بگذار بدانم اينجايي.
بنابراين خدا پايين آمد و مرد را لمس كرد.
ولي مرد پروانه را كنار زد و رفت.
نوشته شده در تاريخ Sat 5 May 2007 توسط آیلار

