تبليغاتX
بوس دل
بوسه بر لب سبحه بر کف دل پر از شوق گناه معصیت را خنده می آید ز استغفار ما
 

مي دونين اگه يه اتفاق بدي واستون افتاد چطوري با اون مقابله کنين ياباهاش کنار بياين ؟

مي دونين اگه يه روزي کمرتون شکست چيکار بايد بکنين تا دوباره راست بايستين؟


اما هرچي که باشه هيچي نمي تونه جاي کسي رو که واقعا عاشقش هستين پرکنه  مگه نه.


نوشته شده در تاريخ Thu 20 Jul 2006 توسط آیلار

حالا واقعا تابلوترین دروغه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


نوشته شده در تاريخ Thu 20 Jul 2006 توسط آیلار
قبل از ازدواج                            بعد از ازدواج                                     نتیجه گیری اخلاقی

خوابیدن تا لنگ ظهر                 بیدار شدن زودترخورشید                     سحرخیز شدن

خوردن بهترین غذا بی منت      خوردن غذاهای سوخته بامنت               تقویت معده

آموزش گیتار سنتور                آموزش بچه داری وشستن ظرف             همدردی با مردها

گرفتن پول تو جیبی از بابا       دادن کل حقوق به همسر                       مستقل شدن

خوب چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ Thu 20 Jul 2006 توسط آیلار

نمی زائیدمش

سی ماه بود

و ماههای دیگر

چرک بود و لجن بدنم

بوق می زد

راه می رفتم

سیم آخر چند قدم بالاتر

وحشیانه می بوسید مرا

عریان می شدم

عریان تر از دندانهای نگاه گرگی

که پاره کرده بود مرا

روزی هزار بار

من اولین آدمی هستم که حوا نمی خواهد

فرنگیس دختر همسایه را می خواهد


نوشته شده در تاريخ Mon 17 Jul 2006 توسط آیلار
نظر بدین دیگه
نوشته شده در تاريخ Mon 17 Jul 2006 توسط آیلار

بگذار هر روز رویایی باشد باور کردنی

بگذار هر روز عشقی باشد دچار شدنی

بگذار هر روز بهانه ای باشد حیات بخشیدنی


نوشته شده در تاريخ Sun 16 Jul 2006 توسط آیلار

برای زیبا دیدن نیازی نیست تمام زیبایی ها یک جا جمع شوند.

دوست دارم پاهایم خارهای لب ساحل را هم تجربه کند دریای وحشی را هم ببیند با نسیم بازی کنم موج را معنا کنم شبی را در بیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ.

موهایم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم.شب ها ستاره ها را شمردن و به ماه خیره شدن زیر باران رقصیدن و دعا کردن.گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن.

لذت یک دشت بزرگ با یک بادبادک در دست و فریاد شادی سر دادن.

دوست دارم با طبیعت یکی شوم آنگاه که با طبیعت یکی شوی جز حقیقت نخواهی یافت.


نوشته شده در تاريخ Sun 16 Jul 2006 توسط آیلار

در ایستگاه قطار به انتظار نشسته ام.

می گویند قرار است قطار خوشبختی بیاید سال هاست که در این ایستگاه به ریل های زندگی چشم دوخته ام تا ببینم چه موقع چرخ های قطار خوشبختی بر روی این ریل ها خواهند لغزید.

صدای صوت قطاری می آید و کم کم قطار را می بینم.

قطار جاودانگی و صدای الله اکبر سبز سبز سبز.

مرد سوزن بان به کنارم می آید و در گوشم زمزمه می کند که باید برود.

سوار قطار ابدیت می شود و می رود.

تنها شدم او هم رفت .صدایی به گوشم می رسد صدای صوت قطار است.

قطار خوشبختی می آید.

چقدر زیباست هفت رنگ عشق و من با آن همراه می شوم. می بینم خوشبختی در لحظه های گمشده زندگی بوده است ومن چه بیهوده سال ها به انتظار آن نشسته ام.

خوشبختی خود من بودم فکرم و عشقم و خدا که همیشه با من بود.


نوشته شده در تاريخ Sun 16 Jul 2006 توسط آیلار

به اميدآن روز...


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار

مي ميريم و هيچ كس نظاره گر مرگ ما نخواهد بود.

همان طور كه در كودكي روي برف هاي جاودانه سر مي خورديم و هيچ كس نظاره گر بازي كودكانه ما نبود.


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار
  • آب گل آلود لبريز از تصادف ماهي هاست.
  • گربه گرسنه به گوشتي كه پيش سگ افتاده نزديك نمي شه.
  • اي كاش وقتي مي روي تصويرت را در آينه جا بگذاري.
  • به حال آدم برفي اشك مي ريزم كه در تابستان متولد مي شود.

 


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار

خدایا من تو را در خلوت شب های عشاق می جویم.در سکوت دلنشین نیمه شب که همه موجودات عالم در خوابند تو را در ترنم باران بهاري كه دلنشين ترين نغمه حيات است مي بينم.

تو را در آوارگي و سرگرداني پرندگان عاشق شهرمان مي جويم.

تو را در ابهت كوهستان هاي سربه فلك كشيده كه دره هاي ژرف را در دل خود جا داده اند.

خدايا از تو مي خواهم تا دردهايم را التيام بخشي.

خدايا از تو مي خواهم كه به من صبر عنايت كني.

خدايا از تو مي خواهم كه به من شادي و شعف بخشي.

خدايا از تو مي خواهم...


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار

چشمانم مدام مي باريد اكنون من چه دارم جز عشقي رفته بر باد؟


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار
Ta ra neh ha

دوست دارم


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار
كودكي را ديدم كه انگشتانش را جوهري كرده بودو مي گفت(( من پل كوچولو روزي نويسنده خواهم شد و خرج و دخل خدا را ياد داشت خواهم كرد به باغ هاي خدا خواهم رفت سيب ها را گاز خواهم زد آلو ها را خواهم خورد و هسته آنرا بر صفحه كاغذ تف خواهم كرد.

از بنفشه ها قايقي مي سازم وبررود شيري صفحه كاغذ روان مي كنم.


نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار
در پرده زندگی بازی هایی پنهان در کار است غم مخور!خاموش نشود چراغی که خدا آنرا افروخته است.
نوشته شده در تاريخ Sat 15 Jul 2006 توسط آیلار
درباره وبلاگ
این جا هوا صاف است
بوسه بر ماه می زنم.
هرگاه ابرهای سوءظن از
آسمانت رفتند
به ماه بنگر.
چرا که مانند هر شب...
بوسه ای عاشقانه در انتظار
توست!!!

آرشيو مطالب
پيوندهاي روزانه


Blog Skin